مؤلف مجهول

112

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

به آن نوع باشند « 1 » كه ما بوديم ، و آن نوع بيايند كه ما آمديم ، و آن يابند كه ما « 2 » يافتيم . و بگوى به خواجه عبد الفتاح خليفه كه چشم انتظارى در راه او « 3 » دارم « 4 » زودتر به جانب من « 5 » سفر كند كه بسيار ياد كردم . « 6 » چونكه وى مىداند كه در دنيا مرا بىاو يك‌زمان قرار « 7 » نبود ، در آخرت نيز بىاو نمىخواهم كه باشم « 8 » . اگرچه وصيت ملك و فرزندان با وى كرده بودم « 9 » اما حق دوستى و مؤانست آن نيست كه جدا از هم‌ديگر باشيم « 10 » . غازى از خواب بيدار شد ، به‌فور « 11 » برخاست و پيش خواجه رفت و گفت : اى خواجهء بزرگوار ! مژده مر ترا كه حضرت سلطان الاولياء و تاج الاصفياء را در خواب ديدم كه گفت : اى غازى ! بگو به خواجه عبد الفتاح كه به جانب ما بيايد . حضرت خواجه اين مژده شنيد ، از سر شوق و خوشحالى سه چرخ رفت و گفت : بسم الله الرحمن الرحيم هيچ مانع نيست . در همان مجلس خواجه را دغدغهء رحلت شد . درين حين روح « 12 » حضرت سلطان در عالم معنى حاضر شد و گفت : اى عبد الفتاح ! رحمت بر اعتقاد و اخلاص تو باد « 13 » اما آمدن تو به جانب ما ، موقوف بر آنست كه « 14 » نظم و ترتيب مملكت ما كنى ، و فرزندان ما را محافظت كنى تا آن زمان كه به حد بلوغ رسند و براى خود كار كنند ، آنگاه مانع نيست . و خواجه عبد الفتاح سه سال ديگر در حيات بود ، بعد از آن وفات يافت . و در قبر نهادند . حضرت خواجه نيز آن گفت در قبر كه حضرت سلطان بر زبان مبارك خود رانده بود ، يعنى : « رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ » [ المؤمنون : 29 ] . فرياد و غريو از خلق برآمد . حضرت خواجه از درون قبر به آواز بلند فرياد كرد و گفت : اسكتوا رحمكم الله . همان شب حضرت خواجه را شيخ نجم الدّين عطار « 15 » قدس الله سره العزيز در خواب ديد و گفت : اى خواجه ! « 16 » كيفيت چگونه است ؟ خواجه در برابر « 17 » خنده كرد « 18 » و گفت « 19 » : روح با روح اتصال گرفت « 20 » از غم دهر انفصال گرفت ، « 21 » مجذوبان را در همه جا كيفيت يكرنگ است . برو هرچه ديدى آن « 22 » بگوى . « 23 » اين بگفت و غايب شد . و الله « 24 » اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب « 25 » .

--> ( 1 ) - ت : باشد ( 2 ) - ت : - ما ( 3 ) - ب : - او ( 4 ) - ب : داريم ( 5 ) - ب : ما ( 6 ) - ب : ياد كرده‌ايم ( 7 ) - ب : قرارى ( 8 ) - ب : نمىخواهيم كه باشيم ( 9 ) - ب : بوديم ( 10 ) - ب : كه از هم‌ديگر جدا باشيم ( 11 ) - ب ، ت : بالفور ( 12 ) - ب : + پرفتوح ( 13 ) - ب : - باد ( 14 ) - الف و ت : موقوف است به جانب ما بر آنكه ( 15 ) - ب : - عطار ( 16 ) - ب : - اى خواجه ( 17 ) - ت : + او ( 18 ) - ب ، ت : تبسم كرد ( 19 ) - ب : و فرمود ( 20 ) - ب ، ت : + و ( 21 ) - ب : انفصال پذيرفت ( 22 ) - ب : او را ( 23 ) - الف : بگوى ، ب : گوئى ( 24 ) - ت : + تعالى ( 25 ) - ت : - و اليه المرجع و المآب